



سخت اینجا بودن، ایران نبودن! قدرت نوشتن سلب میشود،
چه بگویم، دستتان را میبوسم، مشتهای گره کردتان را میبوسم، و آن سکوتتان
را ارج مینهم که نجابت آریأی را فریاد میزند...
برای برادران و خواهران شهیدم اشک میریزم، آنچه از من برمیاید اطلاع
رسانیست و آنرا تا آخرین لحظه انجام میدم. اینجا دریچهای خواهد شو برای
اطلاع رسانی و انرژی دادن به هممون... درود بر شما و بر ایران با عشق سییاهی را خلع سلاح کنیم.
۱ بسیجییه، با جرات، باز آ به پیش ملت
۲ نیرویه انتظامی، عشق بورز به ملت
۳ سیاهی تباهی، داره میشه فراری.
۴ یک یا حسین دیگر هستی
(1) توجه !! توجه !!
دام وزارت اطلاعات براى به دام انداختن مردم !
اخيرا وزارت اطلاعات دو وبسايت تقلبى به نام موسوى راه انداخته. 2 وبسایت
www.mirhoseyn.ir و www.mirhoseyn.com از شما می خواهند که نام، شماره
تلفن و ایمیل خود را وارد کنید. با دادن شماره تلفن و یا آدرس ایمیل وزارت
اطلاعات می تواند شما را دستگیر کند. این دام وزارت اطلاعات برای دستگیری
مخالفان است. این دو وبسایت توسط شخصی با نام علی بهزادیان نژاد ثبت شده.
>>این خبر را سریعا و وسیعا پخش کنید<<
>>>>این خبر را سریعا و وسیعا پخش کنی
chera oumadam??
baraye rezaye khoda!!
دچار وسواس نوشتاری شدم!
اینجا نمیدونم با کی حرف بزنم، خارجی درک نمیکنه و ایرانی رو تو درک نمیکنی. قلبم و ذهنم هماهنگ نیستند، احساس میکنم دارم خفه میشم! خدایا...ای کاش میشد باهم حرف بزنی بگی نگران نباش همه چی درست میشه. مثل مادر..
آخه مادر هم نگرانه، نمیتونم بیشتراز این ازش بخوام که ارومم کنه. خدایا تو دریأ آرامش رو داری به من هم آرامش بعده . من میخوام از زندگیم لذات ببرم میخوام روی پای خودم وایسم، من به کمک احتیاج دارم، به کمک تو
اینکه دستم رو بگیری بگی درست میشه غصه نخور ، درست میشه غصه نخور
بزرگ شدم و در عین دو بودن تنها بودم و وقتی تنها شدم خودم رو داشتم! دیگه تنها نبودم...
حکایت غریبی است. در عین یک بودن تنها نیستم. وقتی دیگه تنها نبودم تونستم با خودم حرف بزنم، تونستم اونی رو که چند سال دنبالش میگشتم رو پیدا کنم و باش حرف بزنم.
دوسم داشت و حرفش ارومم کرد. خودم بودم، چند سال بود که دنبال خودم میگشتم.
اونی که سالها گمش کرده بودم. بهم کمک کرد که تصمیم بگیرم دیگه دو نباشم. گفتم دیگه نمیخوام بات باشم، باورش نمیشد یک سال تنهایی(به نظر اون من تنها بودم ولی خودم رو داشتم) باعث این تصمیم باشه.
الان تک شدم یک! ولی دیگه تنها نیستم، دیگه غصه نمیخورم.
بزرگ شدم، خودم رو دارم...
ادامه خواهد داشت... چون زندگی ادامه دارد.
همین دیروز بود، همه دست زدن، بعد شیرینی خردیم، بعد طلا، نقل و نبات، خوشحال بودن.
من ناراحت بودم، گریه کردم، تا صبح، خودم هم نفهمیدم چرا! از فردا عروسک شدم و نقش بازی کردم و بازی کردم و... .
وقتی به خودم اومدم چهار سال گذشته بود بدون بازگشت، و من چهار سال پیرتر شدم و بزرگ شدم.
ادامه دارد...
مامان
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام ...
- باشه .
- مامان
- بعله ؟
- من شیر می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من جیش دارم
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من سوپ خرچنگ می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من ازون لباس خلبانیا می خوام
- باشه
- مامان
- بعله؟
- من بوس می خوام
- قربونت بشم
- مامان
- جونم ؟
- من شوکولات آناناسی می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من دوست می
خوام
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من یه خط موبایل می خوام با گوشی سونی
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من یه مهمونی باحال می خوام
- باشه عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- من زن می خوام
- باشه عزیز دلم
- مامان
- بعله ؟
- من دیگه زن نمی خوام
- اوا ... باشه
- مامان
- .. بعله
- من کوفته تبریزی می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من بغل می خوام
- بیا عزیزم
***
- بابا
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام
- به من چه بچه .. به مامانت بگو
- بابا
- هان؟
- من شیر می خوام
- لا اله الا الله
- بابا
- چته ؟
- من ازون ماشین کوکی های قرمز می
خوام
- آروم بگیر بچه
- بابا
- اههههه
- من پول می خوام
- چی ؟؟؟؟ !!!
- بابا
- اوهوم ؟
- منو می بری پارک ؟
- من ماشینمو نمی برم تو پارک تو رو ببرم ؟
- بابا
- هان ؟
- من زن می خوام
- ای بچه پررو .. دهنت بو شیر می ده هنوز
- بابا
- ....
- من جیش دارم
- پوففف
- بابا
- درد
- من زن نمی خوام
- به درک
- بابا
- بلا
- تقصیر تو بود که من به دنیا اومدم یا مامان
- تقصیر عمه ات
- بابا
- زهرمار
- من یه اتاق شخصی می خوام
- بشین بچه
- بابا
- مرض
- منو دوس داری
- ها ؟
- بابا
- ...
- بابا
- خررر پفففف
- بابا
- خفه
- بابا
- دیگه چته ؟
- من مامانمو می خوام
- از اول همینو بگو ... جونت در بیاد
- ببخشید
- هررری
Mais c'est un situation délicat et son comportement était quand même bizarre! j'spère qu'il sera présent cette fois! je pense que oui, il le sera
Merciii mon Dieu, ja t'aime
یه سوال هست که ذهنم رو حسابی مشغول کرده، کسانی که ازدواج میکنن، دیگه تو زندگیشون عشق کس دیگری نمیشن. وقتی ازدواج میکنی دیگه دوس نداری بعضی وقتها اصلا شوهرت نبود تا راحت با خانوادت باشی.
چطور یه نفر میتونه از همه چیز برای تو مهمتر باشه؟ من احساس میکنم تنها چیزی که با ازدواج به دست میاد محدودیت است.